السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

80

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

آورد و گريست و براى وى خضوع نمود و او را بوسيد و اقرار به آن عهد و ميثاق را تجديد كرد ، آنگاه خداوند عزّ و جلّ آن ملك را به صورت گوهرى سنگى و مرواريد درخشان و صيقلى كه نور افشانى مىكرد ، متحوّل كرد ، پس آدم از روى احترام و تجليل آن را بر گردهء خود حمل كرد و وقتى كه حمل آن بر آدم دشوار مىگشت ، جبرئيل آن را حمل مىنمود ، تا وقتى كه به مكّه رسيدند و هميشه در هر روز و شب آدم به آن حجر مأنوس بود و بوسيله آن عهد و پيمان الهى را تجديد مىنمود ، آنگاه خداوند عزّ و جلّ جبرئيل را به زمين روانه كرد تا كعبه را بنا كند و چون جبرئيل و آن ملك بين ركن شرقى و باب كعبه بر آدم تجلّى يافتند و عهد و ميثاق الهى در آن موضع محكم و استوار شد ، به همين جهت آن حجر در آن موضع قرار گرفت و آدم از موضع خانه كعبه به سوى صفا رفت و حوّا به جانب مروه شتافت و آدم حجر را در آن ركن قرار داد و خدا را تكبير گفت و تمجيد نمود ، به همين جهت سنّت بر اين قرار گرفت كه مردم وقتى به سوى حجر مىروند تكبير بگويند . و در همان كتاب از آن حضرت نقل شده كه هنگام هبوط از بهشت ، آدم ( ع ) روى كوه صفا و حوّا روى كوه مروه فرود آمد و حوّا در همان وقت مشغول شانه زدن گيسوان خويش بود و وقتى كه در زمين قرار گرفت با خود گفت : حال كه مورد غضب الهى واقع شده‌ام ، شانه را براى چه مىخواهم و شانهء خود را شكست و پرتاب كرد ، آنگاه از آن شانه عطرى كه در بهشت استفاده كرده بود در فضا پراكنده شده و باد آن عطر را با خود برد ، ولى اثر آن در سرزمين هند باقى ماند به همين جهت اصل عطر متعلّق به هندوستان است . و در حديث ديگر آمده است كه حوّا بافتهء موى خود را گشود و خداوند عزّ و جلّ از عطرى كه در آن بافته بود بر هر كه روى بود زمين رايحه‌اى پراكند و آن عطر در مشرق و مغرب منتشر شد و در همان كتاب از امير مؤمنان ( ع ) نقل شده كه از پيامبر ( ص ) پرسيده شد : خداوند عزّ و جلّ سگ را از چه آفريده است ؟ فرمود : خداوند او را از آب دهان ابليس آفريد و وقتى از چگونگى آن پرسيدند ، فرمود : وقتى كه خداوند آدم و حوّا را به زمين نازل نمود ، آنها را به صورت دو جوجهء لرزان بر زمين هبوط داد و ابليس ملعون با نيرنگ خود به سراغ درندگانى كه قبل از آدم در زمين بودند به راه افتاد و به آنها گفت : دو پرنده از آسمان نازل شده‌اند كه هرگز هيچ